صفحه 1 : اندیشه صفحه 2 : خبر همدان صفحه 3 : خبر همدان صفحه 4 : شهرستان صفحه 5 : فرهنگی صفحه 6 : همه دانا صفحه 7 : ایران و جهان صفحه 8 : اندیشه

۱۷
شهریور
۱۴۰۵

شماره
۶۲۵۲

امروز: ۱۷ (شهریور) ۱۴۰۵ ◀ ◀ Tuesday 2026 (Sep) 08

عناوین صفحه





پیام‌ها و بنر برای حضور همگانی و‌ مطالبه عفاف و‌ حجاب در روز پنجشنبه 9تا 11صبح مقابل استانداری از دیروز دست بدست می‌شود.
شلوغی خیابانها نشان از استقبال مردم دارد. به محض پیاده شدن یکی از دوستان دانشگاه را دیدم که پلاکارد و دست نوشته توزیع می‌کرد. یک نوشته‌ی خوب روی بنر ازش گرفتم و همانجا کنار پیاده رو ایستادم. حضور مأموران انتظامی و ماشین پلیس مانع دیده شدن نوشته‌ام بود، روی جدول ایستادم. سرنشینان خودرو‌ها پلاکاردها را می‌خواندند. حضور بانوان مانتویی پررنگ بود، آنها هم‌نگران برهنگی بی حد و مرز بودند. تصمیم گرفتیم برویم وسط بلوار تا نوشته هایمان بیشتر دیده شود.
چند نفر پشت تریبون صحبت کردند. پیرمردی شعری راجع به حجاب خواند. مادری‌که دغدغه تربیت فرزندانش را داشت صحبت کرد و‌ گفت: «من خودم حجاب کامل و چادر ندارم اما مسؤولان بدانید من نمی‌توانم با امنیت بچه‌هایم را پارک‌ ببرم. وضعیت پوشش، از بی‌حجابی گذشته و به بی حیایی رسیده!
من خانواده ام‌را دوست دارم. من مرزها و‌خط قرمز‌ها را برای حفظ خانواده ام ضروری می‌دانم؛ ای مسؤولین چرا سکوت کرده‌اید و قانون را اجرا نمی‌کنید؟! »
و مردم با تکبیرهایشان این صحبت‌ها را تأیید کردند. آقایی پشت تریبون رفت و از عدم توجه مسؤولان به این جمعیت گلایه کرد.
خانمی‌که کنارم ایستاده بود علاوه بر دست نوشته خوبی که داشت، جملات کوتاهی را خطاب به سرنشینان خودرو‌ها می‌گفت:
_درود برغیرت ایرانی
_غیرت مردایرانی, عفت زن ایرانی
_برهنگی روشنفکری نیست
_در قدیم‌ برهنگی علامت بردگان بوده
خودرویی که مرد و زن میانسالی داخلش بودن به خاطر ترافیک‌ جلوی ما متوقف شد..مرد پرسید برای چه جمع شدند؟
گفتم: «بچه هامونو نمی‌تونیم‌ بیاریم بیرون. وضعیت پوشش افتضاحه، به برهنگی رسیده...
گفت: بله موافقم، واقعاً این شرایط مناسب نیست!
برخی با دست و عده ای با تشکر موافقت‌شان را نشان می‌دادند.
اما بیشتر سرشان را تکان می‌دادند‌...آاقایی گفت: گرسنگی مهم نیست براتون؟ فقط حجاب؟
گفتم: ناموس چی؟ مهم نیست براتون؛ فقط شکم؟
دیگری گفت: چی میگین بابااا؟ پرسیدم: کتاب زنان زندانی رو‌خوندی؟ گفت نه.گفتم: بخون.
گفت: باشه و رد شد.
دوستم به من نگاه کرد، گفتم: به من قول داده بخونه. میدونی من رو‌ قولش حساب کردم و هردو خندیدم.
این جملات را چندین بار تکرار کردم...کتاب بخونید‌؛کتاب ناگفته‌های صورتی،
کتاب زنان زندانی رو‌بخونید‌.
دیدم توجه سرنشینان خودرو‌ها را جلب می‌کند.
به یاد همان جمله‌ی همیشگی خودم افتادم که به مخاطبانم در مقر کتاب می‌گویم: «جهاد تبیین با چند جمله در خیابان محقق نمیشه. کتاب را باید داد، دست مخاطب »
کاش می‌شد نذر کتاب می‌دادیم. چقدرم گرونه آخه😫
ناگهان فکری به خاطرم رسید. به دوستی که در حال نوشتن متن بود گفتم: این جمله را برای من بنویس:
«این‌ کتابها رو حتما بخون
ناگفته‌های صورتی، زنان زندانی، تاریخ و‌تمدن (ویل دورانت)»
نوشته را رو به شیشه ماشینها گرفتم و می‌دیدم که می‌خوانند.
کمی پایین‌تر از ما چند خانوم شعار«ای زن به تو‌ از فاطمه اینگونه خطاب است ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است» سر دادند.



ارسال ديدگاه

نام:
پست الکترونیکی:
کد امنیتی: سوال: پایتخت چین؟ Pekan جواب به فارسی وارد شود
ديدگاه: